تبليغاتX
من و تنهایی من
من و تنهایی من

روی یک سر شانه ی سری گزیه کند وقت وداع سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: RASHIDA

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387-22:28 -سپیده صبح

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که ادرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

متوجه نامه ای شد که با خط شکسته و لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا با

خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند در نامه این طور نوشته شده

بود: 

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد

دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در ان بود دزدید. این تمام پولی بود که من داشتم

و باید تا پایان ماه با ان مقدار پول زندگی می کردم . یکشنبه هفته اینده عید است و من

دو نفر از دوستانم را دعوت کرده ام . اما بدون ان پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس

را هم ندارم تا از او پول قرض کنم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت  نامه را به همکاران دیگرش نشان داد .

نتیجه ان شد که همه انها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند

در پایان 96 دلار جمع شد که ان را در پاکتی گذاشته و برای پیرزن فرستادند

همه کارمندان اداره پست از این که توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند .

عید به پایان رسید و چند روزی از ان ماجرا گذشت . تا اینکه نامه دیگری از ان پیرزن رسید

که  روی ان نوشته شده بود : نامه ای به خدا .

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم کردی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی

عالی برای دوستانم تهیه کنم و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به انها گفتم که چه هدیه

خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار ان کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست ان را

برداشته اند.....................!!!!!!!

لینک ثابت |

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387-23:57 -سپیده صبح

 

 

18 سال از 27 شهریور ماه سال 69 می گذره سالی که در اون تاریخ خدای مهربون سپیده اونو به مادر و پدری فوق العاده مهربون که انتظارشو می کشیدن هدیه داد . سالها با همه خوبی و بدی گذشت و پدر و مادر مهربون سپیده همیشه بهترینو برای سپیده می خواستن و با موفقیت هایی که در توان اون بود بدست می اورد همه امیدشون برای اینده بهتر سپیده که اونو تو ادامه تحصیل تو بهترین رشته از نظر خودشون و رشته ای که برای سپیده اونا فکر می کردن بهترینه قبول بشه تا خیالشون تا حدودی از اینده راحت بشه

و امسال درست همان زمانی بود که سپیده باید خودشو نشون می داد و به پدر و مادرش و به خودش ثابت می کرد که لیاقت مهربونی های اونا رو داره و بازم مثل همیشه خدای مهربون سپیده بهش کمک کرد و اون تونست تو رشته ی پزشکی رشته ای که به قول مامانش رشته ای بود که 12 سال برای این رشته به انتظار نشسته بود قبول شد و تونست مادر و پدرشو خوشحال و راضی کنه چون اون شادی مامانو باباش براش خیلی مهم بود و خدا رو شکر که علاقه اون با ارزوی مادر و پدر همسو بود

بله دوستای مهربونم من بعد از یک سال تلاش اخر تونستم تو رشته ای که می خواستم قبول شم و امسال یکی از بهترین جشن تولدمو داشته باشم امیدوارم با حضور شما جشن من شادی بیشتری به خودش بگیره خیلی دوست دارم که شادیمو با شما قسمت کنم وبا شما باشم

من بی صبرانه منتظرتون می مونم

لینک ثابت |

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387-21:43 -سپیده صبح

اگر شب فرا رسد و شما مانند او تاریک باشید

پس به سوی خوابگاه تان بروید و با اختیار تاریک بمانید

و اگرصبح فرا رسد و هنوز در تاریکی بسر می برید

برخیزید و عزم کامل به روز بگویید :

هنوز تاریکیم .

شاید از روی جهل در برابر شب و روز بایستید و انان به سخنتان بخندند .

کوه مه الود تپه نیست

درخت بلوط زیر باران بید گریان نیست

همچون اینه ای صاف روبرویتان ایستادم

در من نگریستید و من عکس شما را دیدم

انگاه گفتید : دوستت دارم .

اما در حقیقت دوستار خویشتن تان  در من شدید  !

اگر با عشق انچه به شما نزدیک است لذت برید

عشقتان بی ارزش خواهد ماند

عشقی که هر روز همچون چشمه ای نجوشد

هر روز می میرد !

سلام به همه دوستای عزیزم

ببخشین که کمی تاخیر داشتم مشغول انتخاب رشته بودم و به خاطر همین از همه دوستایی که ننظر دادن و من نتونستم بهشون سر بزنم عذر می خوام

 

لینک ثابت |

دوشنبه دهم تیر 1387-13:4 -سپیده صبح

قاچ

قاچ هندونه وقتی داشت سر می خورد و می رفت پایین به چیزی برخورد به گلوله ی بزرگی که سرراهش نشسته بود و نمی گذاشت برود پایین . هندوانه یک خرده خودش را سراند پایین تر و گفت : اهای! می شه بگی تو کی هستی؟ اما هیچ جوابی نیامد هندوانه گفت:می دونم فکرمی کنم تو یه بغض باشی نیستی؟ بغض گنده جواب نداد هندوانه گفت:اگه یه ذره خودتوکوچولو کنی من میتونم از کنارت رد بشم . کوچولو می شی؟

بغض گنده کوچولو نشد . هندوانه گفت: من نمی دونم چته . اما هر چی ت  که باشه بالاخره  باید بشنکی مگه نه ؟؟؟                              

بغض گنده همون جور ساکت بود. هندوانه گفت: تو خنکی منو حس میکنی؟ اگه یه ذره کوچولو بشی من رد بشم شیرینت می کنم ها!!!!؟؟؟

بغض گنده فقط سرجایش لرزید اما باز هم هیچی نگفت. هندوانه گفت: می شه به من بگی چته؟

بغض گنده هیچی نگفت. هندوانه اهی کشید و گفت: پس حداقل بشکن!!!

بغض گنده یکدفعه ترک برداشت  و شکست. هر تکه ی بغض به طرفی پرتاب شد. قاچ هندوانه ی له شده وقتی رفت پایین

هم شیرین بود و هم نبود.........!؟!! 

 

سلام من دوباره اومدم.......................

بالاخره کنکور تموم شد و من ازاد شدم و می تونم دوباره یه تابستون خوب با شما دوستای خوبم داشته باشم  . نمی دونین که چه قدر خوشحالم فقط امیدوارم کنکور رو خوب داده باشم . برام خیلی دعا کنین هرچند تقریبا کار دیگه تموم شده

منتظرتونم دوستای گلم.......

هفته مادر را به همه ی مامانای گل ایرونی تبریک می گم  

لینک ثابت |

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386-13:4 -سپیده صبح

خوش دارم در نیمه های شب در سکوت مرموز اسمان و زمین به مناجات برخیزم با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی اسمان بگشایم ارام ارام به عمق کهکشانها صعود نمایم محو عالم بی نهایت شوم از مرزهای عالم در گذرم و در وادی فنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم

لینک ثابت |

سه شنبه هفدهم مهر 1386-12:7 -سپیده صبح

    عشق عمومی                                        

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک ان شب لبخند عشقم بود

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

 

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من اشناست.

 

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دست های تو با من اشناست

ای دیر یافته! با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های ترا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو اشناست.....!!!

لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386-20:31 -سپیده صبح

سلامی دوباره به همه ی دوستای مهربونم                                                     

 

واقعا نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم . واقعا شرمنده ام کردین . دیروز من بهترین جشن تولد رو داشتم . نمدونم چی بگم فقط امیدوارم که یه روز این محبت بی اندازه شمارو جبران کنم. بخاطر همین هم یه شعر زیبا که خودم خیلی دوسش دارم رو به همه ی شما مهربونا تقدیم می کنم                                                                                                    

 

ای بازگشته                                   

 

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

اما نه

گاهی از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من – این دوستان پاک-

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ

_ پیوند دست ها _

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند !

یک بار نیز

 _ یادت اگر باشد _

وقتی تو راهی سفری بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم اوردیم

با هم گریستیم…………….

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم……….!

ای سر کشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

ان روزهای خوب

تو افتاب بودی

بخشنده پاک گرم

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در ان غروب که ازهم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه ی غریب و غم الود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد ان نگاه و تبسم

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم

ما پاک سوختیم !

ما پاک باختیم !

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته ای به خطا رفته !

با من بگو حکایت خود تا بگویمت:

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

ان شرم جاودانه

ان دست های گرم

ان قلب های پاک

وان رازهای مهر که بین من وتو بود

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

دوریم دور.............................!

با اتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور

ای اتش شکفته اگر او دوباره رفت

 

در سینه ی کدام محبت بجویمت ؟

 

ای جان غم گرفته بگو دور از ان نگاه

 

در چشمه ی کدام تبسم بشویمت ؟......!  

تقدیم به تو مهربان

لینک ثابت |

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386-23:21 -سپیده صبح

درست 18 سال پیش در همین زمان چند ساعت از تولد یه دختر تپل با مو مشکی که چشمای خیلی درشت مشکی داشت می گذشت . این دختر در یک سپیده پاک و نورانی یکی از روزای زیبا و رنگارنگ شهریور به دنیا اومد

مامان و بابا اون دختر که برای اولین بار مادر و پدر بودن رو تجربه می کردند بخاطر پاکی و قداست و نورانیت سپیده صبح اسم اون دختر کوچولو رو سپیده گذاشتند

 

سلام                       

                                                                     

امروز روز تولدمه و به نظر خودم بهترین روز دنیاست . امسال با هم ی سالا فرق می کنه چون امسال من شماهارو دارم و تولدمو با شماها هم جشن می گیرم . بنابراین منتظرتون هستم تا با هم این روز قشنگ تابستونی رو که من خیلی بهش تعصب دارم رو جشن بگیریم

 

کادو یادتون نره                

 

منتظرتونم

لینک ثابت |

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386-23:19 -سپیده صبح

 

 

لینک ثابت

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386-23:19 -سپیده صبح

 

 

لینک ثابت